خرید بک لینک
جمعه یکم اسفند 1404 است. کسی در ایران نمیتواند حدس بزند تا 1 اسفند 1405 چه تغییراتی رخ خواهد داد. به خیابانها و کوچه ها و آدمها که نگاه میکنم از خودم میپرسم یعنی چه طور خواهند شد؟ در گوشم بی وقفه صداهای عجیب میاید . هوا پیما، انفجار، وز وز پهباد. مدام موتوری های پر سرو صدای کوچه را به باد فحش میگیرم و به همسایه های پر جنب و جوش ساختمان غر غر میزنم. صبح هر روز که بیدار می شوم نمیدانم از زنده ماندن شاد باشم یا ناراحت. باورم نمیشود که ما و ایران بالاخره در حال رسیدن به آن نقطه اخر الزمانی هستیم که

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:39

بالاخره وصل شد بالاخرهاینترنت مطب را میگویم که راه ارتباط من با وبلاگ بود. وقتی اینترنت سراسری وصل شد من به مطب دسترسی نداشتم و وقتی هم آمدم سراغش اختصاصا اینترنت واحد ما قطع بود. اینطور شد که امروز مینویسم . شرمنده دوستانی هستم که حال من را جویا شدید. من هستم و یک جوری تهی از معنا شده ام که فقط یک پیت حلبی خالی در زباله ها میتواند حالم را نشان دهد.پیت حلبی خالی روغن ورامین که لبه های تیز و برنده دارد و اگر دست به آن بزنید بد و دردناک دستتان را میبرد. تا حالا دستتان را حلبی بریده ؟ از تصورش هم د

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:39

حالا دیگه رسما جنگه ما بچه های اونها را میکشیم و اونها بچه های ما. برای این اتفاق باید قرنها گریست. این خون ایرانیان چه آب مفتی است که هر کس و ناکسی باید آن را بریزد هر اذان سری به دار و هر شب گروهی غرق در خون. ای تف به این روزگار . حس میکنم چیزی مثل بختک بر فراز این کشور افتاده که روز به روز غلیظ تر و سیاه تر میشود. مثل قیر مذاب . آیا ایرانی بعد از این قضایا میماند؟ کوه ها دشتها کویرها آّبها رودها دریاها اینها همه سر جا میمانند یا ما مشتی انسان میشویم که در پس پشت تاریخ قفل میمانیم و تا دهه ها

برچسب: نویسنده: فاطمه رحیمی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:39

صفحه بندی